

فردا حس تازه اي در من بوجود مياد حس متولد شدن
درسته فردا تولد منه
عجب حس غريبي حس متولد شدن
حس دوباره زندگي آغاز كردن
تولد تولد تولد
تولدت مبارك باد






بازهم تو نیستی
باز هم دلم پر است
زندگی بدون تو خالی از تصور است
پرسه ای که میزنم اوج دل گرفتگی است
خنده ای که میکنم از سر تظاهر است
حکایت غریبی است

دوست داشتم تمام لحظه های زندگیم را با باتوقسمت کنم
ولی تو باورم نکردی
دوست داشتم حرف ها ناگفته دلم را با تو قسمت کنم
ولی تو باورم نکردی
دوست داشتم تماشای طبیعت و شادایی گلهار ا باتوقسمت کنم
ولی تو باور م نکردی
دوست داشتم قدم زدن درباقیمانده جاده لایتناهی زندگی راباتو قمست کنم
ولی تو باور م نکردی
دوست داشتم تمام زیر وبم وجودم را احساس شورانگیری که گاهی حس میکنم
مثل خون در رگهایم گردش میکند با تو قسمت کنم
ولی تو باورم نکردی
دوست داشتم جمله دوستت دارم با گرمی دستان تو بر خانه خاموش دلم بنویسم
ولی تو باور نکردی
باورم نکردی و در ناباوریم مبهوت به بازی روزگار مینگرم
باورم نکردی و درناباوریم به شعر نوشته هایم مینگرم
گرچه دورارمنی ومن زتو دور
تومراجان وتنی درهمه عمر !!!!
باران به پنجره میرسد
اشک شیشه را میشوید
به من که میرسد
بوی غم کهنه ای را زنده میکند

و آخر هم این که
عشقم تا ابد دوستت دارم ![]()


گريه هايم بي صداست عشق من بي انتهاست
ردپاي اشک هايم را بگير تابداني خانه عاشق کجاست
تقديم به چشمي كه اشكش منم،
تقديم به اشكي كه غمش منم،
تقديم به شمعي كه پروانه اش منم،
تقديم به گلزاری كه گلش...تويي.و
تقديم به عشقي كه عاشقش منم ....



مثل شقایق زندگی کن کوتاه اما زیبا
مثل پرستو کوچ کن فصلی اما هدفمند
مثل پروانه بمیر دردناک اما
...عاشق

در این دنیا من نکردم گناهی
فقط کردم به چشمانت نگاهی


بجاش یک زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و
بجایی اینکه لبریز از کینه و نفرت باشی حس کنی هنوز دوستش داری
چقدر سخته دلت بخواه سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که
یکبار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما
وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما
مجبور بشی بخندی تا نفهمه هنوز هم دوستش داری
چقدر سخته گل آرزوهاتو
تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و
اونوقت آروم زیر لب بگی
گل من باغچه نو مبارک


چکنم ای ماه تابان زغمت درشام هجران
چکنم زغمت چون سازم شده دست ره پروازم
چه شود به برم بازایی پرو بال دلم بگشایی
شب همه شب در تابو تبم امده بی توجان به لبم
مهرت به جانم زد شرر شدشعله بردرونم
چون حلقه حلقه زلف توسلسله ی جنونم
زعزل برعشقت زادم زفراقت درفریادم
تو بیا ای یار دیرین ببرم چون جام شیرین
مده چون زلفت بر بادم به هوای تو چون فرهادم
شب همه شب شد نغمه گری کار منو مرغ سحری
مهرت به جانم زد شرر شد شعله بر درونم
چون حلقه حلقه زلف تو سلسله ی جنونم
نه صبوری در دل مارا نه پیامی از تو یارا
شده دل پابست مویت نرود به رهی جز کویت
چه شود از روی یاری زدل تنگم یاد اری
در شب هجران ماه منی لیلی مجنون خواه منی
مهرت به جانم زد شرر شد شعله بر درونم
چون حلقه حلقه زلف تو سلسله ی جنونم


رمز و راز زندگی را باید از این قطره اموخت
که می کوشد به دریا راه یابد



یار تنهایی
از وقتی تنها شدم معنی خیلی از حرفها رو فهمیدم
درد دوری ، حسرت دیدار ، جدایی ، فاصله ، غم وغصه
کاش همه اینها معنی دیگه ای داشتن
ولی دلتنگی وتنهایی منو با همه اینها آشنا کرد
شبها با حسرت دیدار تو خوابیدم
همه رویاهای شبهامو با غم دوری تو به صبح رسوندم
و بالاخره با تنهایی از خواب بیدار شدم.
از تنهایی با همه دوست شدم
با فاصله ها و جدایی ها و حسرت ها زندگی کردم
اما تنها کسی که به من وفادار موند و تنهام نذاشت،
تنها یار تنهاییم ، تنهایی بود
و تنهایی رو ذوست دارم
